and theres a mighty judgment coming, but i may be wrong
 I'm as puzzled as a newborn child


پنجشنبه ٢٧ دی ،۱۳۸٦

 



"همانطور که می گويند
«پرونده بسته شد»
...
بی جهت
دردها را
فاجعه ها را
دوره نکنيد
          و يا آزارها را.
شاد باشيد."

پنجشنبه ٢٠ دی ،۱۳۸٦

نامه شماره بيست و چهار

خواستم بنویسم: نامه ای برای تو
دیدم بی صداقتیست و بی انصافیست و بی دقتی... که نامه ای را وقتی می باید نوشت که مسافتی در کار باشد و فاصله ای در بین... وقتی چنان دور باشی که دوریت را بهانه نگارش نامه کنم. یا چنان دور بپندارمت که نامه را٬ وسیله نگرشی ساده... به تو٬ به خودم و به فاصله ای میان ماست... که نیست٬ که هیچگاه نبوده است از آن ساعت که یافتمت و شناختمت٬ تا به امروز٬ تا این لحظه... دل٬ دروغ نمی گوید اگر دل باشد... دل٬ همیشه می فهمد٬ که آیا عشق می ورزد یا نه... همیشه... همیشه... و همیشه آنچه را که بدان عشق می ورزد٬ در خود نگاه می دارد... و همیشه در می یابد تفاوت بین عشق را با احساسات سطحی و زودگذری که می آیند و می روند و جز ملال٬ دیگر ارمغانی با خویش نمی آورند... نه، دل دروغ نمي گويد اگر دل باشد. دوري و نزديكي؟ اين واژه ها را تنها آن هنگام مفهوميست كه فاصله اي تو را از من جدا كرده باشد... فاصله؟ كدام فاصله؟ ميان من و تو، فاصله اي نيست، اسب سركش زندگي، به هر كجا كه مي خواهد بتازد، بتازد... من تو را دوست خواهم داشت... بگذار او، هرگونه كه مي خواهد بتازد...
نه كه من نگذارم فاصله اي بيفتد ميان تو و من ... من؟ من كيستم؟ كه اين خاصيت عشق است. در آغاز اين نوشته ــ كه نامه نيست ــ خواستم بنويسم: سلام، ننوشتم ... مي خواهم بگويم خدانگهدار ... خدانگهدار نازنين ... تعجب نكن! از اين كه اول نوشته هايم سلام باشد، خسته شده ام ... هر چيزي كه عادت شود، كسالت آور مي شود... مي ترسم، سلامم آنطور كه بايد، آن طور كه مي خواهم باشد، نباشد... نمي خواهم عادت كنم ... حتي به خدا ... حتي به خودم ... حتي به تو ... عشق عادت نميشود ... عشق عادت نمي آورد ــ اگر چيزي را دوست داشته باشي به آن عادت نميكني ــ هميشه برايت تازه است... هميشه جور ديگريست ... مثل من براي تو ... تو براي من ...
بانو! چقدر حرف دارم براي نوشتن ... چقدر شعر دارم براي گفتن و سكوت بهترين راه است براي بيان چيزي كه نمي توانمش گفت...

بعد از اين خوب و بدش باشد پاي خودمان     انتخابي است كه كرديم براي خودمان
بي خيال همه، با فلسفه شان خوش باشند     خودمان آينه هستيم براي خودمان
ما دوربوديم كه حالا سر دريا داريم     دو مسافر يله در آب و هواي خودمان
احتياجي به در و دشت نداريم اگر     رو به هم باز شود پنجره هاي خودمان
درد اگر هست براي دل هم مي گوييم     در وجود خودمان است دواي خودمان
دوست داريم نفهمند بيا بعد از اين     خودمان شعر بخوانيم براي خودمان

یکشنبه ۱٦ دی ،۱۳۸٦

 

پیمان یک کفر آن سوی الهیت
ستایش گفتن اینکه خدا کر و نابیناست
در آخرین شبي كه روح آتش می گیرد
سه حرف کوچک و یک سوال: چرا؟

پنجشنبه ۱۳ دی ،۱۳۸٦

 

نه!
فراموش نمی شوی
جدا كردن آب
از گیاه ممكن نیست
ممكن نیست
كه بهاران را
درقلب زمستان جا بگذاری
اگرچه آفتاب بام
از پیراهن تو دیگر
رنگین نمی شود
ما پاهامان
روی سكوی آفتاب تو دراز كشیده اند
آواز خانه
با صدای تو شور می گیرد
در كدام كتاب آیا
اشتیاق با تو بودن
اینهمه بال می زند
فقط فرصتی
فرصتی كوتاه لازم بود
تا انتظار هر روز
پیرتر خم نشود
آیا هنوز می پنداری
خوابم اگر
با خواب بی پایانت جفت شود
وحوادث روزمره یكی بیشتر
زمین دلخور می شود؟
این گمشدگی بی صداست
وقتی هنوز
بر جامه های امن تو
خیره مانده است
نه فراموش نمی شوی!
كه آینه ات از آن
پشت خالی كرده است
حالا
كفش های تو
قد پای كبوترانیست
كه رقتند وهرگز
بازنیامدند

یکشنبه ٩ دی ،۱۳۸٦

ايليا ... بهترين دوست من

  لاحول ولاقوة الا بالله وأنا لله وأنا اليه راجعون

تندباد های جنون در راه است.
بادبان بیندازو از مرگ مترس.
چراکه مرگ هدیه ای است.
پایانی است بر نور، تا دیگر شک نکنیم به انتخاب لباس زرد و آبی.
پایانی است برقضاوت، تا دیگر نلرزیم در برابر چکش های بی رحم قاضیان.
و ما همه بی گناهیم.
پوچیم، از لالی دنیا.
پوچیم، چرا که عطش فهمیدنمان را جرعه ای آب یقین سیراب نکرد.
فسرده ایم، چراکه تاریخ جهان پیرمان کرده است.
وامروز;
لذت سراسر جهان را فرا گرفته است.
و این پاسخی است بر سوال بی پاسخ همیشه ی ما.
التهاب تنهایی مردان را عریانی تصاویر پاسخ گو نیست.
و پیامبران با آن همه کتاب و معجزه، هاج و واج مانده اند.
وفلسفه چون عقرب آتش دیده، هر دم خودش را می گزد.
ومن در این میانه گم کرده ام خود را در صدایی ناشناس، که به او بگویم:
ایلیا ... ایلیا ...

اللهم صل علی محمد و آل محمد

بسم الله الرحمن الرحیم
الحمد لله رب العالمین،
الرحمن الرحیم،
مالک یوم الدین،
ایاک نعبد و ایاک  نستعین،
اهدنا الصراط المستقیم،
صراط الذین انعمت علیهم،
غیر المغضوب علیهم و لا الضالین.

بسم الله الرحمن الرحيم
قل هو الله أحد،
الله الصمد،
لم يلد ولم يولد،
ولم يكن له كفواً أحد.

صدق الله العلی العظيم.

پنجشنبه ٦ دی ،۱۳۸٦

به نام خداوندگار ابليس

ذوالنون گفت: ابليس را ديدم که چهل روز سر از سجده بر نداشت،
گفتم اين بیچاره بعد از بيزاری از سجده و آن همه لعنت اين چه عبادت است
گفت: اگر از بندگی معزولم او را که از خدائی معزول نيست!

یکشنبه ٢ دی ،۱۳۸٦

 

وانمود كن او را نمي بيني، قلب من
اگر چه دارد مي آيد
در راه ما
وانمود كن به او نيازي نداري، قلب من
اما لبخند بزن و وانمود كن   همجنس باز هستي
براي فرار خيلي ديره، قلب من
لبخند بزن اگر اشك ها
             شروع به ريزش كردند
به بالاي سر او نگاه كن
وانمود كن عاشق ش نيستي
وانمود كن او را نمي بيني
              هرگز...



چه خوب است که ديگر کسي به دنبال من نمي گردد.
چه امن است جهان حالا که ديگر کسي مرا پيدا نمي کند.
چه بيکران است اين گسترهٌ تنهايي.

پنجشنبه ٢٢ آذر ،۱۳۸٦

 

مهتاب هر روز دارد یک فانوس دیگر می گذارد وسط چشم هایت هیچ فکر نمی کند که کسی دارد با آن ها هوایی می شود شاید هم می خواهد بگوید: - یرزقکم من السماء و الارض - دبیرستان که بودیم می گفتند این فعلش مضارع است و من شیفته ی حرف های مضارعم ... مضارع اخباری ... حال ساده ... - او هر روز مرا روزی می دهد از آسمان - و یعنی هر روز یک ستاه می بخشد به چشم های تو که اگر این ستاره ها همان دیروزی ها بودند و من دلم از فعل های ماضی و مستقبل به هم می خورد ...
من پری کوچک غمگینی را می شناسم که سال هاست دلش را در هزار هزار نی لبک مهتابی نواخته است ... و مدت هاست هوس کرده بمیرد از یک بوسه ... و مدت هاست که لب هایش را غنچه کرده ... و نشسته رو به مهتاب تا شاید آرام آرام او بیاید ... و مدت هاست خودش را به خواب زده ... پری کوچک غمگینی که خوب می شناسد غرور کسی را که هفت جد آدم را اهلی می کند ... و خودش را به خواب زده ... هوس بوسه ی کسی کسی را که نفس تنگش کرده در این دنیای دنیای دنیا ... اما صبح که می شود با چنان ولعی چشم باز می کند که نزدیک است خورشید با تمام عظمتش فرو شود در خلاء در مقابل مردمکانش ... که :
نفحات صبح دانی ز چه روی دوست دارم
که به روی دوست ماند که برافکند نقابی

یکشنبه ۱۱ آذر ،۱۳۸٦

خرگوش

خرگوش روی تشکچه خوابیده بود.
خرگوش وحشی بود.
خرگوش The doors دوست داشت.
خرگوش نمیترسید.
خرگوش میترسید.
خرگوش وقتی play boy  میزد،
... قرمز میشد.
خرگوش اجتماعی نبود.
خرگوش کسی را دوست داشت.
خرگوش کسی را دوست نداشت.
خرگوش ونگوگ بود.
... یک گوشش را نرم خم کرده بود.
خرگوش خوبی را نمیشناخت.
خرگوش کافر بود.
خرگوش ایمان داشت.
خرگوش در تست آر.بی.کتل،
... تراز ۱۰ آورده بود.
خرگوش چپ دست بود.
خرگوش روی دیوار میخوابید.
خرگوش را انگار یک روز،
باید
روی ریل قطار
مرده پیدا میکردند.

پنجشنبه ۱ آذر ،۱۳۸٦

 

زمانی که می رفتم، آن ها در خواب بودند.
امیدوارم به زودی آن ها را ملاقات کنی.
می توانی نشانی آن ها را از ماه دریابی.
حسادتم را برنخواهی انگیخت،
اگر بشنوم که آنها شب های تو را شیرین کرده اند.
ما چنین عشاقی نبودیم.
وانگهی، همه چیز مرتب خواهد شد.

 ...when did i let this happen?